کاموا

-یکی از دوستای خیلی خیلی عزیزمو بعد از حدود پونزده سال پیدا کردم. بعد از سلام و احوال پرسی طبق عادت پرسید چه خبر؟ 

بعد از پونزده سال بی خبری تو جواب چه خبر ، چی باید بهش میگفتم؟ چجوری آدم میتونه راجع به این همه سال و این همه اتفاقای جور واجور حرف بزنه؟ با هم عکس رد و بدل کردیم و یه ساعتی حرف زدیم ولی بعد از این همه سال مگه حرفای آدم تمومی دارن!

- دیروز در یک اقدام ناگهانی این کاموا ها رو خریدم و تصمیم دارم که بافتنی ببافم. البته خیلی بلد نیستم . ولی از روی ژورنالهای بافتنی حتی آدم های تازه کاری مثل من ، راحت میتونن ببافن.برای دست گرمی فعلن از یه شال گردن شروع میکنمنیشخند

/ 6 نظر / 7 بازدید
سحر

باریکلا، چه رنگای شاد و قشنگی انتخاب کردی، روح خالت شاد![پلک] موفق باشی.[گل]

ronak

چ رنگهااااااااااااایی...به به افرین دوستم

حوا

همه رنگاش قشنگه ولی بی ربط[نیشخند]حالا وقتی بافتی عکسشو بگذار ببینیم

محیصا

[گل]

گیتا

من هیچوقت نتونستم ببافم نمیدونم چرا علاقه ندارم اما الان تو وبلاگها که میرم اکثرا از بافتنی میگن میگم منم ی بار دیگه امتحان کنم شاید علاقه مند شدم[متفکر]

بانو سرن (خاکستر و بانو)

چه خوشرنگن همشون. بعدم هر کسی نمی تونه حتی ازروی ژورنال ببافه مگه اینکه یه سررشته ای داشته باشه