ننه میم

صحنه ی اول: تو ماشین نشستیم و با آقای میم عزیز به سمت باغ پدری میریم تا چند روز آخر هفته یه کم اکسیژن تنفس کنیم. آقای میم با هیجان میگه :انقدر دوست دارم با همدیگه بریم دوتایی برف بازی و شیطونی و...  حرفاش هیچ حسی بهم نداد...من فقط تونستم بر و بر نگاهش کنم و با یه لبخند کمرنگ و زورکی بگم:آره ...برف بازی....خوبه.

خودمم حالم به هم خورد از این بی حالی و بی ذوقی.. حتی نتونستم فیلم بازی کنم. نکنه دیگه دلم برف بازی نمی خواد؟؟!

صحنه ی دوم:تو خونه باغ نشستم و جوجه کوچیکه رو گذاشتم رو پام تا بخوابه. دارم بافتنی هم میبافم. هوا سرده و بد جوری هوس آش رشته کردم...به آقای میم بلند میگم:رشته ی آشی بگیر می خوام آش رشته درست کنم.

ترکیب بافتنی، بچه روی پا و دستور رشته آشی، از خودم یه زن جا افتاده تو ذهنم میاره.نکنه واقعن یه زن جا افتاده شدم؟؟!

نمیخوم بزرگ شم. میخوام این سالها رو سفت بچسبم و نذارم که برن.نمیخوام بزرگ شم. 

/ 7 نظر / 17 بازدید
محیصا

اگه نمیخوای بزرگ شی پس بهتره با شنیدن برف بازی ذوق کنی[مغرور]

سحر

تو که از اول ماشاا... یه پا خانوم بزرگ بودی عزیزم. آره، کاش میشد آدم کنترل زمانو تو دستش داشت، گاهی میزد عقب، گاهی جلو، یه وقتاییم پاوز! [گل]

ronak

میفهمم این پستت رو.زماااااااااااااااااااااااان زودی نرو..میخوام همینجوری بمونم...

دل آرام

چه بامزه توصيف كردي، منم نميخوام بزرگ و جاافتاده بشم :)

سلما

منم نمیخوام بزرگ شم ....گریهههههههههه

گلناز

منم نمیخوااااام بزرگ شم. راهی هست؟[متفکر]

شکوفه

بزرگ شدی خبر نداری[زبان]