خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

روز شانس

امروز، روز شانسم بود.

از دیروز قشنگ برای امروزم یه برنامه ی خوب ریخته بودم. چون کار خاصی نداشتم میخواستم تا دیر وقت بخوابم، یه نهار مفصل بخورم و بعدش با دوست جونم برم خریدلبخند. ولی صبح که بیدار شدم دیدم یه اس اومده به موبایلم که مربوط به همایشی بود که حدود یک ماه پیش ثبت نام کرده بودم و تاریخشو به کل فراموش کرده بودم . تمام عمرم از برنامه های یهویی متنفر بوده ام و خواهم بود . خلاصه بدو بدو آماده شدم که برم و حتی نرسیدم صبحانه بخورم . جوجه کوچولومو گذاشتم پیش مادر بزرگش و گفتم که من حداکثر تا یک ساعت دیگه برمیگردم . میخواستم برم حاضری بزنم و بیامنیشخند.

راه افتادم رفتم . یعنی یک پت و متی شده بودم که..... سه چهار بار دور زدم و چرخیدم تا جاشو پیدا کردمهیپنوتیزم. نمیدونم چرا اینجوری شده بودم. خواهرم میگه آدم هر بار که مادر میشه پنج درجه از آی کیوش کم میشه . فکر میکنم برای من حتما این اتفاق افتاده. بلاخره محل همایشو پیدا کردم . دو سه بار تو محوطه چرخیدم تا جای پارک پیدا کنم که دریغ از یه وجب جا . گفتم مثل بچه آدم برم تو پارکینگ طبقاتی. دور زدم و رفتم سمت پارکینگ.  از اون راه ورودی تنگ و مارپیچی پارکینگ رفتم پایین که دیدم یه آقای راننده وانتی داره بهم علامت میده که نیا .  سقفش گیر کرده بود به سقف پارکینگ و راهو بسته بودکلافه

مجبور بودم همه ی اون راه تنگ و پیچ پیچی رو دنده عقب برگردم بالا...............عذاب بود.............بعد از پنج دقیقه عقب جلو کردن به آقاهه گفتم من نمیتونم . بیا خودت بشین ماشینو ببر . یه دونه آقای پارک بان اونجا بود که گفت من میبرم.وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم که سویچ رو بدم دست آقاهه روم نشد کیف و اینامو از تو ماشین بردارم . نمیدونم این حس احمقانه چرا بهم دست داد که فکر کردم زشته حالا جلو چشماش وسایلمو از رو صندلی بردارم. فکر میکنه که من فکر کردم دزده! کیف و موبایلم همینطور تو ماشین بود و ماشینو هم داده بودم دست آقاهه. البته اتفاقی نیوفتاد و بنده خدا کمک کرد ولی خوب یه کم حرص خوردم از دست خودم.دیگه هیچی . ماشینو درآورد و من بعد از اینکه آقای وانت از پارکینگ در اومد، رفتم پارک کردم . 

رفتم به طرف سالن همایش. فرم پر کردم . از خانومه هزینه رو پرسیدم و چون پول نقد به اندازه ی کافی نداشتم ، ازش پرسیدم که A*T*M کجاست. همین طور که خانومه داشت آدرس میداد برق رفت . من خوشحال رفتم و A*T*M پیدا کردم ولی دیدم خاموشه . یادم افتاد که برق رفته و به خاطر همین اینجوری شده . یعنی داشتم میمردم . به خاطر پنجاه هزار تومن گیر کرده بودموقت تمام . باورم نمیشد. بلاخره البته مشکل با گفتمان مژه حل شد و کارم انجام شد ولی داشتم میمردم. 

خلاصه اینکه کار یک ساعته ی من ،سه ساعت طول کشید . تمام مدت نگران جوجم هم بودم ولی وقتی برگشتم دیدم که خدا رو شکر اذیت نشده و خواب بود. 

   + خانوم میم ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()