خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

هودو خاموش کن

گاهی دوست دارم موقع آشپزی هود خاموش باشه. دوست دارم بوی پیاز داغ توی خونه بپیچه. دوست دارم بوی غذا همه جای خونه رو برداره.

این وقتاست که وقتی جوجه ی با سوادم از مدرسه میاد، با اون صورت سبزه و چشمای سیاه براقش ، مثل پیشی ها بو میکشه و سراغ ناهارو میگره.

این وقتاست که وقتی آقای میم عزیزم میاد خونه ، بوی غذا صاف می بردش تو آشپزخونه و در قابلمه رو برمیداره و مثل مردای قدیمی میگه: ای جان، عیال چه کرده!

این وقتاست که یاد خونه ی مادر بزرگم میوفتم که بوی غذاهاش آدمو مست میکرد. انگار یه ورد میخوند و معجزه میکرد . پشت بندش یاد خونه ی قدیمیش میوفتم که هر سال عاشورا همه جمع میشدیم تا نذری  بپزیم. عموها و عمه ها دور دیگ غذا جمع میشدن و هر کی هر چی هنر تو آشپزی داشت رو میکرد و با هم کل کل میکردن که دست پخت کی بهتره.  نذری هر سال فسنجون بود . امان از وقتایی که غذا اون جور که باید در نمیومد . معمولا بعد از یه جر و بحث ، مقصر پسر عمو بزرگم شناخته میشد که بی موقع غذا رو هم زده.

ما دختر پسر عموها هم که دوازده سیزده تایی میشدیم ،  انقدر شیطونی میکردیم و می خندیدیم  که مادر یه تشر بلند میزد و میگفت: دهه! بچه نخند .سوسک میشی!  دلم برای مادر خیلی تنگ شده .

بوی غذایی که تو خونه پیچیده منو میبره به اون سالهای شیرین بچگی.

   + خانوم میم ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()