خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

برف

-عاشق روزای برفیم و از اون بیشتر عاشق یه روز آفتابی بعد از چند روز برفی...امروز خیلی کیف کردم...هوای صاف، آفتاب درخشان با یه عالمه برف.

زمستون یعنی همین...تیریک تیریک بلرزی ، به جای اینکه دنبال سایه بگردی ، ببینی کجا آفتاب افتاده تا یه کم گرمت کنه ، یخخخخخخخخخ کنی ، نوک دماغت قرمز بشه و انگشتات بی حس.

همه ی اینارو دوست دارم و برام خوشایند هستن.

-امروز کلی کار کردم و کلی آشغال پاشغال از خونه انداختم بیرون و حال اومدم . بعضی وقتا کار خونه و تمییز کاری خیلی سر حالم میکنه.

-این جوجه کوچیکه بعضی وقتا و تو بعضی حالتا خیلی شبیه به خودم میشه. خیلی خوشاینده ولی گاهی منو میترسونه . نمیدونم چرا.

دیشب جوجه م تو ماشین خوابش برد. بغلش کردم که ببرمش تو خونه. نگاش کردم. انگار خودم بودم . دلم هرررررری ریخت پایین .ترسیدم!

چند سال پیش یه شب تو خواب احساس میکردم که خودمو دارم از بالا نگاه میکنم ...دلم میخواست بیدار بشم ولی نمیتونستم. خیلی ترسیدم. فکر میکنم اون حس رو یادم میندازه. 

   + خانوم میم ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment نظرات ()