خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

یک روز شلوغ

امروز برام روز شلوغی بود .

آقای میم عزیزم صبح زود به یه ماموریت کاری رفت. صبح که داشت میرفت ، منو بیدار کرد و یه چیزایی گفت و خدافظی کرد . راستش اصلن نفهمیدم چی گفت .آقای میم  به خاطر کارش زیاد به مسافرت میره و همیشه هم با پروازهای صبح زود میره تا از شروع ساعت اداری تو شهر مورد نظر باشه. چند بار پیش اومد که منو بیدار نکرده بود و رفته بود . من دوست نداشتم اینجوری بره .دوست داشتم حتمن بیدار بشم و درست حسابی خدافظی کنممژه. برای همین ازش خواستم حتمن بیدارم کنه و فکر کنم این بیدار کردن من کله سحر هر دفعه کلی انرژی ازش می گیرهخمیازهالبته اکثر وقتا موفق نمیشه .خلاصه اینکه امروزم رفت و امیدوارم به سلامتی و زود زود برگرده.  

جوجه با سواده ی من، کلاس دوم دبستانه. هر روز موقع نوشتن تکالیفش کلی اعمال شاقه (درست نوشتم؟) همراه با تفریح البته داریم . خوندن دیکته هاش و  جمله سازی هاش حسابی می خندونه منوخنده . عین خودمه . یعنی یه جمله هایی مینویسه که ....چی بگم .....کلن حروف عربی مثل ع   و    ح   و   ص   و ....  این چیزا رو زیاد دوست نداره و کلن ترجیح میده ازشون استفاده نکنه.نیشخند

جوجوی با سواد من یول. خیلی دوستش دارم ولی گاهی اوقات انقدر آتیش می سوزونه و اذیت میکنه، یادم میره که چقدر برای بوسیدنش دلم ضعف میره.   

در وصف شلوغی امروزم همین بس که صبحانه و نهارم رو با هم ساعت 4 بعد از ظهر خوردم.آخ

   + خانوم میم ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment نظرات ()