خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

پراکنده نوشت

-امروز هوا خیلی خوب بود . دوست داشتم . روزای بارونی حتی اگه تو ترافیکم گیر کنم خسته نمیشم . هیچی هم نمیتونه حالمو بد کنه  به جز یکی از همکارای نکبتم که امروز هم به حول و قوه الهی در دفتر مرکزی تشریف داشتن و حالمو به اندازه ی کافی بد کردن.

با خودم بلند بلند میگفتم : من حرص نمیخورم من حرص نمیخورم من حرص نمیخورم ...والا واسه چی حرص بخورم ...پس فردا زیر چشام گود میشه ...چروک میشه...

عوضش یکی از همکارای قدیمیم رو هم دیدم که کلی حالمو خوب کرد و انرژی مثبت فرستاد...چقد این آدم مثبت و با شخصیته

-دو سه روز یزد بودم...عشق کردم... روحم پرواز کرد تو ترمه فروشی ها و سفال فروشی ها و عطاری ها.

از بوی عطاری مست میشم انقدر دوست دارم.

از شیر مرغ دارن تا جون آدمیزاد.

کلی ازین کشکای گوله گوله گرفتم  با گل گاو زبون و سنجد پودر شده و گندمک و یه سری دونه های قاطی پاطی و یه نخودایی که مثل نقلن و...آها خاک شیر هم گرفتم. شربت خاک شیر خیلی دوست دارم.

-الان ازون وقتاییه که از همسر و بچه ها مرخصی گرفتم . البته تو خونه هستم . ولی اون سه تا هر چی بزنن تو سر و کله ی خودشون من اهمیت نمیدم و انگار که اصلن نیستم. خب خسته م  . چیکار کنم. 

-این بچه بر داشته pou ریخته رو تبلتم حالا هم که از دست اونا در رفتم این یه بند زر زر میکنه. یا گشنه شه یا کثیفه یا حوصله ش سر رفته...نکبت...نمیمیره هم که خلاصمون کنه.

   + خانوم میم ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()