خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

یلدا

عاشق شب یلدام. نه به خاطر اینکه بلندترین شب ساله ، به خاطر اینکه به بهانه ی یلدا دور هم جمع میشیم. ولی امسال یلدامون خیلیییییی خلوته.

امیدوارم همگی جمعتون جمع و دلتون شاد باشه.

   + خانوم میم ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
comment نظرات ()

اولین هفته ی کاری

_میگن تعارف اومد نیومد داره ها.

ما هم اینترنتمونو به یک عزیزی! تعارف کردیم و نتیجه ش شده اینکه حجم ترافیکمون خیلی زودتر از وقتی که باید، تموم شد. اشکال نداره.منم امروز کاملن انگل وارانه دارم از اینترنت مردم استفاده میکنمنیشخند.

_این هفته هم که اولین هفته ی کاریم هست ، بد نیست. خوبه. خدا رو شکر از وقتی که آقا سیبیلو بداخلاقه از شرکت رفته، بچه ها خیلی آرامش دارن و به قول شاعر فعلن همه چی آرومه. تازه به لطف همکاران زوایای جدیدی از خلق و خو و روحیات آقا سیبیلوهه برام روشن شده که باعث شده که دو تا شاخ رو کله م سبز بشه.

-فیلم پل چوبی رو دیدم.

آتیلا پسیانی رو خیلی دوست دارم ولی دقیقن نقشش تو این فیلم چی بود؟؟؟؟؟؟

وقتی میدونست که پسره ازدواج کرده چرا براش با اون دختره محفل عاشقانه ترتیب میداد؟

آیا او یک .....بود؟

 

 

 

   + خانوم میم ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٦
comment نظرات ()

کاموا

-یکی از دوستای خیلی خیلی عزیزمو بعد از حدود پونزده سال پیدا کردم. بعد از سلام و احوال پرسی طبق عادت پرسید چه خبر؟ 

بعد از پونزده سال بی خبری تو جواب چه خبر ، چی باید بهش میگفتم؟ چجوری آدم میتونه راجع به این همه سال و این همه اتفاقای جور واجور حرف بزنه؟ با هم عکس رد و بدل کردیم و یه ساعتی حرف زدیم ولی بعد از این همه سال مگه حرفای آدم تمومی دارن!

- دیروز در یک اقدام ناگهانی این کاموا ها رو خریدم و تصمیم دارم که بافتنی ببافم. البته خیلی بلد نیستم . ولی از روی ژورنالهای بافتنی حتی آدم های تازه کاری مثل من ، راحت میتونن ببافن.برای دست گرمی فعلن از یه شال گردن شروع میکنمنیشخند

   + خانوم میم ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٠
comment نظرات ()

پراکنده نوشت

-جوجه با سواده سرما خورده و خونست. یه قابلمه پر از شلغم رو گازه و داره برای خودش میپزه. بخور گرم هم گذاشتم با اکالیپتوس . بوی شلغم و اکالیپتوس تو خونه پیچیده . دلم یه جوری میشه. اونجوری که آدم نمیفهمه خوشحاله یا ناراحت و هی دلش هری میریزه پایین . این بو منو یاد یه چیزی میندازه ولی نمیدونم چی. 

 

-پنجشنبه ، خونه ی خاله ی عزیز مهمون بودیم . اینکه با دیدن خاله ها و دختر خاله ها و خواهرا و .... کیفور شدم یه طرف ، یه جعبه شیرینی خامه ای هم که انگار فقط و فقط طبق سلیقه ی اینجانب خریداری شده بود یه طرف ..........آی شیرینی خوردم ، آی بی جنبه بازی در آوردم ، یعنی فکر کنم کل زحمات یک ماهه بابت کاهش وزن رو یک شبه به باد دادم . قشنگ یه ردیفشو خودم خوردم . 

-فقط یک هفته به پایان مرخصی مونده . از شنبه ی دیگه باید برگردم سر کار. سعی میکنم این هفته ی آخر رو دوبله خوش بگذرونم . اگه بشه. فعلن که مشغول مریض داری هستم. 

 

   + خانوم میم ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
comment نظرات ()

مادر بودن...

 

آقای میم عزیز، همه ی سهم تو ، همه ی حق پدری تو ، به شیرینی بوسه ای که من از دخترم میگیرم در.

   + خانوم میم ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٤
comment نظرات ()

فرهیختگی

رفتم مدرسه ی جوجه باسواده برای جلسه ی اولیا مربیان. وسط جلسه یکی ازین مامانا پا شده میگه: این روزا خیلی پیش میاد که به خاطر آلودگی هوا مدرسه ها رو تعطیل کنن. میشه تو این تعطیلی ها برای بچه ها روی سایت مدرسه تکلیف هاشونو بذارین تا به بچه ها لطمه نخوره؟

یعنی میخواستم جفت پا برم تو شیکمش. آخه فرهیختگی تا چه حد؟!!

آدم بعضی وقتا میمونه که چی بگه.

انگار بچش داره تو هاروارد روی پروژه ی شکافت اتم کار میکنه!

فکر کن من برم از رو سایت مدرسه برای بچم مشقاشو دانلود کنم که مبادا عقب بیفته.

ای خدااااااااا. 

   + خانوم میم ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۱
comment نظرات ()

عصرانه به صرف چای و شمع

-دیروز خواهر عزیزم پیشم بود. سر شب برق رفت . تو یه ظرف چند تا شمع روشن کردم.

یدونه بشقاب پر از نور ، مثل یه تیکه ماه شده بود.

نشستیم کنار شمع ها و کلی حرف زدیم . کلی چایی خوردیم . کلی عکس گرفتیم . عکس ها رو بدون فلاش و با نور شمع گرفتم . اینکه برق رفت باعث شد که قشنگ یه ساعتی بشینیم با هم حرف بزنیم وگرنه هردوتامون تو تلویزیون محو شده بودیم. شب خیلی خیلی خوبی بود.

-دیشب فیلم Last night رو دیدم . خیلی دوست داشتم ببینمش چون چند وقت پیش یه ربع آخرشو دیده بودم و کنجکاو بودم که بدونم داستانش چی بوده. از همین فیلمای خیانتی بود که برای یه زن و شوهر اتفاق میوفته. خانومه از امتحان الهی! سر بلند بیرون اومد ولی آقاهه، خاک بر سر ....... ای بابا . اینم بگم که الحق والانصاف امتحان خانومه خیلی سخت تر بود. با این حال خانومه سربلند شد .

اینجور فیلمها رو که میبینم آی اعصابم خورد میشه. اگر آقای میم طفلکی هم دور و برم باشه ، چند تا چشم غره بهش میرم . کار خوبی نیست ولی دست خودم نیست . نمیتوانم خیانت را تاب بیاورم !

برای همین هم دیدن اینجور فیلمها توسط آقای میم برای بنده ممنوع شده ولی خب این فیلمه رو واقعن میخواستم ببینم. 

خدایا ما و خانواده و دوستان و کلن همه ی زن و شوهرهای مهربونو از این چیزای بد بد دور بگردان .......الهی آمیییییییین

   + خانوم میم ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٩
comment نظرات ()

میشه؟!!

دوست دارم برم شیرینی فروشی محبوبم و یه کیک شکلاتی بگیرم بعدش بیام خونه، ولو شم جلوی تلویزیون و آی بخورم...... آی بخورم .....چاق هم نشم ها.

دوست دارم یکی ازین خانومای محترمی که وبلاگ آشپزی دارن ، منو به فرزندی قبول کنن.

دوست دارم این مرخصی زایمان لعنتی تموم نشه و تا ابد کششششششششششششششششششششش بیاد.

اصلن دوست دارم آقای میم عزیز یه روز بیاد خونه و درو با لگد باز کنه و داد بزنه بگه: ضعیفه ! دیگه حق نداری بری سر کار!

دوست دارم توی یه ساحل شنی زیر آفتاب ، روی ماسه هایی که موجا خیسشون کردن با پای برهنه آی بدوم...... آی بدوم ......انقدر که جونم درآد و همون جا زیر آفتاب رو ماسه های خنک ولو شم.

دوست دارم یه هفته هیششششششکی کاری به کارم نداشته باشه و عین این آدمای افسرده ی بدبخت بشینم یه جا ، زل بزنم به دیوار. 

.

.

فکر کنم خیلی خستم.........

 

 

   + خانوم میم ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment نظرات ()

 

تازگیها جوجه با سوادم شروع کرده به اینکه به لباس پوشیدنش اهمیت بده. وقتی میخوایم بیرون بریم ، کلی جلوی آینه واسه خودش جلون میده و چند دست لباس عوض میکنه. دیگه سلیقه ی منم قبول نداره. 

از لباساش ایراد میگیره . مثلن دیروز میگفت که کاپشنم پف پفیه و من دوست ندارم تو مدرسه بپوشم چون سارا مسخرم کرده. کاملن درکش میکنم که نظر بقیه براش مهم باشه که ازش تعریف کنن ولی واقعن دوست دارم اینو بفهمه که خیلی وقتا و تو خیلی از موارد، مثل همین لباس پوشیدن ، نظر بقیه چندان اهمیتی نداره.

خیلی با این کاراش یاد قبلنای خودم میوفتم. منم یادمه که چقدر به اینکه چی بپوشم اهمیت میدادم. هر وقت میخواستم بیرون برم کلی خودمو اذیت میکردم . حتی اگر میخواستم مثلن با مامانم یا خواهرم بیرون برم ، به لباسای اونا هم کار داشتم و ایراد میگرفتم. 

خیلی طول کشید که واقعن اینو درک کردم که باید اونطوری لباس بپوشم که خودم توش راحتم نه چیزی که بقیه ببینن و بگن به به.

شاید بیست و یکی دو ساله بودم که به این موضوع رسیدم . 

حالا خیلی دوست دارم که از الان که دخترم هشت نه ساله است ، اینو بهش بفهمونم . دوست ندارم مثل اون موقع های خودم بشه.  نمیدونم این شدنیه یا  نه. شاید این یه مرحله ای هست که همه تجربه ش میکنن .

البته و صد البته که دوست دارم دخترم به زیبایی و آراستگی اهمیت بده. اصلن اینکه دختر به دنبال زیبایی باشه ، ذاتیه و خیلی هم خوبه . ولی در کنار اون باید بدونه که به خاطر نظر و خوشایند دیگران کاری رو انجام نده . 

وای....... دوست ندارم دخترم این سالهای کودکی رو بگذرونه . چقدر زود میگذره. چقدر زود داره بزرگ میشه. 

نمیشه مثل بازی های دوران بچگی ، یه دفعه داد بزنیم و بگیم : استپ ، آقا از اول!

   + خانوم میم ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٤
comment نظرات ()

 

دیروز 92/9/2 بود. اینجا مینویسم که یادم بمونه .تاریخ زیبایی بود.

کله سحر پا شدم .آقای میم عزیز در حال دیدن اخباره که پخش زنده از ژنو هستش. زیر نویس نوشته که ایران و قدرتهای جهانی، بعد از ده سال............ به توافق رسیدند. خوشحال شدم و خیلی خیلی خیلی امیدوار.

آقای روحانی و آقای ظریف دست مریزاد و خسته نباشید. 

هوای این روزها رو خیلی دوست دارم. ابری و بارونی. اصلن نمیدونم چرا تو این هوا انقدر پر میشم از احساسهای مثبت و توی دلم هی قیلی ویلی میره . همش انگار منتظرم که یه خبر خوب بهم برسه. 

 

   + خانوم میم ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢
comment نظرات ()