خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

........

خدای مهربونم،

دوباره برام معجزه کن مثل همیشه. همون چیزی رو میخوام که تو بخوای. چون تو همیشه بهترینها رو برام خواستی بدون اینکه بدونم.

خدایا شکرت.

دوستت دارم.

   + خانوم میم ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩
comment نظرات ()

عاشورا در ولایت

این عاشورا هم مثل هر سال رفتیم ولایت پدری . همه جمع بودن . عمه و عموها و بچه هاشون . 

امسال دو نفر به جمعمون اضافه شده بودن .جوجه کوچولوی نازنینم و همسر یکی از پسر عموها که یک ماهی میشه که عقد کردن.

خدا رو شکر. امیدوارم هر سال همینجوری به تعدادمون اضافه بشه .سایه ی بزرگترا از سرمون کم نشه . دختر پسرا ازدواج کنن و نی نی دار بشن . انشااله. 

ولی خب جای مادر بزرگ عزیزم خالی بود. خیلی یادش کردم . 

مراسم عاشورا تو این شهر کوچیک رو خیلی دوست دارم . از صبح دسته های عزاداری راه میوفتن . همشون میرن به سمت امامزاده و برای اذان ظهر اونجا جمع میشن. در همه ی خونه ها بازه و بساط اسپند به راهه. همه با هم آشنا هستن.

موقع نهار ، تو خیلی از خونه ها نذری میپزن . تو خونه هاشون سفره میندازن و در بازه. هر کی بخواد میتونه بیاد و سر سفره بشینه. خیلی جالبه. واقعن از این رسمشون خیلی خوشم میاد.

نذری بابا اینا هم فسنجون بود که جای همه ی دوست داران فسنجون خالی. دوباره مثل هر سال نشستم و دیالوگ هایی که بین آقایون سر آشپز رد و بدل میشد رو گوش کردم و کلی مستفیظ شدم . خیلی با مزه با هم بحث میکنن. آشپزی کلن به عهده ی آقایون هست. عموها و پسر عموها. همه هم که صاحب سبک و هیچ کدومشون آشپزی اون یکی رو قبول نداره. 

قبلن با خودم فکر میکردم که این چه جور عاشورایی هست که همه جمع میشیم و همدیگرو میبینیم (بعد از مدتها) و خوش میگذره. ولی الان میدونم شرکت تو این مراسم خانوادگی و زنده نگه داشتن و ادامه دادن نذر هر ساله ی مادر بزرگ و پدر بزرگ عزیزم که هر دوتاشون فوت کردن کمتر از شرکت تو مراسم عزاداری نیست . برای مادر بزرگم خیلی مهم بود که همه باشن هر سال و حاضر غایب میکرد. حتمن الان هم بهمون سر میزنن و ثواب دادن نذری بهشون میرسه.  

 

 

   + خانوم میم ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()

محرم

همیشه این وقتا که میشه ، یه فکر همینطور تو ذهنم میچرخه. مدام از خودم میپرسم که اگر اون موقع ها ، هزار و چهارصد سال پیش ، زندگی میکردم ، کدوم طرف این کارزار بودم .

یه زن بودم ، شوهر داشتم ، شاید زن دوم یا سوم شوهرم بودم و سه چهار تایی هم پسر داشتم .  

دوست داشتم با اطمینان و از ته ته دلم میگفتم به خودم که هر چی داشتم ، همه ی دار و ندارمو ، خودمو و همسرم و پسرامو فدا میکردم .

ولی خودمو میشناسم. ترسوام . همیشه ترسو بودم .

وقتی میدونستم که آخرش چیه ، که همه میدونستن ، از اون دسته آدمایی میشدم که تا آخر عمرشون فقط حسرت بود و افسوس که چرا کنار نشستن. اونایی که بالاخره از همه چیزشون گذشتن اما دیگه دیر شده بود. اونایی که بعد از اون اتفاق زنده بودن اما دیگه زندگی نمیکردن. 

نمیدونم ..............

شاید اگر اون موقع ها بودم ، عاشقی همه ی ترسام رو دود میکرد و میبرد . 

همه ی دار و ندارمو فدا میکردم.

دوست دارم اینطوری فکر کنم.

   + خانوم میم ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٧
comment نظرات ()

ماما

مشغول کارام هستم . جوجه کوچیکه خوابیده .

صدای گریش میاد . بیدار شده و گریه میکنه و میگه ماما ......ماما  .نمیدونم واقعن میخواد بگه مامان یا اینکه اینم یه مدل گریست . به هر حال من ذوق میکنم و فکر میکنم که جوجه ی من مثل فیلمها و قصه ها ، اولین کلمه ای که میگه مامان هست. 

میرم تو اتاق، با چشای براق و سیاهش به در نگاه میکنه و منتظر منه.و بازم میگه ماما. بغلش میکنم . نرم و گرمه و بوی بهشت میده. تو بغلم که میگیرمش انگار یه تیکه پازل کوچیکه که درست گذاشتمش سر جاش . 

خدایا شکرت.

دعا میکنم که خدا به همه ی آدمایی که منتظر اومدن نی نی هستن ، بچه ی سالم بده. همینطور به خواهر مهربون و صبورم .

-خدا جون لطفن نی نی خواهرم شکل خودش باشه ، مثل پیشی، چشای آبی و مماخ گرد و کوچولوی صورتی. ولی خواهشا اخلاقش مثل باباش باشه . زر زرو نباشه. ممنون . از الان دوسش دارم و منتظرشم . 

   + خانوم میم ; ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳
comment نظرات ()

غر نامه

آقای میم دوباره ماموریته و این چند تا ماموریت پشت سر هم و سر و کله زدن با بچه ها حسابی خستم کرده.

وقتایی هم که خسته میشم ، برای خودم تو دلم با آقای میم دعوا میکنم و براش خط و نشون میکشم . آخر سر هم قهر میکنم. ولی وقتی زنگ میزنه و با هم حرف میزنیم ، همه ی دلخوری ها یادم میره. نمیدونم این همه شووهر ذلیلی رو از کجا آوردم. یعنی خودم از دست خودم حرصم میگیره.

شاید اگه غر میزدم و اعتراض میکردم ، آقای میم ، کارشو یا حداقل تعداد ماموریت هاشو کم تر میکرد. ولی با خودم میگم که همه ی اینا به هر حال برای پیشرفت تو کارش و نهایتا زندگیمون هست........چشم.........و هیچی نمیگم. شاید این کارم درست نباشه و بهتر باشه که راجع به این موضوع با میم صحبت کنم.

جوجه کوچولوم اولین دندونشو در آورده...قلبو یاد گرفته که دنده عقب بره بغل.

جوجه باسواده داره مشق مینویسه. انقدر این بچه حرف میزنه که مغز آدم ورم میکنه. همینطور که مشق مینویسه ، یه ریزززززززززززززززززززز حرف میزنه کلافه. نمی دونم این قابلیت رو از کی ارث برده.

پ.ن. الان از طرف خانوم میم شاکی، یک sms  بلند بالا برای آقای میم فرستادم .

 

 

 

 

   + خانوم میم ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
comment نظرات ()

پراکنده نوشت

- وقتی حوصله ی انجام کاری رو ندارم مثل نوشتن گزارش یا شستن یه کوه ظرف یا هر چیز دیگه ، برای خودم موزیک میذارم . اون وقت خیلی راحت کارمو انجام میدم ، حتی از انجامش لذت هم میبرم . بله.......این است جادوی موسیقی. مثل امشب که با فریدون فروغی ظرف شستم . 

آقای فریدون فروغی ، خیلی ممنون بابت کمکی که کردید.

- واقعن چه اهمیتی داره که بچه قبل از مدرسه رفتن ، خوندن رو یاد بگیره ؟ که چی بشه؟ اون وقت کلاس اول چی می خواد یاد بگیره؟ حوصلش سر نمی ره؟ آیا بچه ای که قبل از رفتن به مدرسه خوندن رو یاد میگره ، لزومن بچه باهوشیه و در آینده آپولو هوا خواهد کرد؟ آیا این کار یه قسمتیش برای پز دادن مامان باباها به هم دیگه نیست؟

نمیدونم واقعن به چه دردی میخوره ولی یقین دارم که اگر جوجه ی من یه دونه از این وسایل مسخره رو می خواست ، یه دونه میزدم پس کلش و بهش میگفتم : بچه برو خاک بازیتو بکن . 

   + خانوم میم ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٦
comment نظرات ()