خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

تنهایی

دیروز آقای میم عزیز به یک ماموریت رفت . هر چند واقعا دلم براش تنگ میشه ولی تنها بودن هم عالمی داره. 

واسه خودم یکی از تی شرت های آقای میم رو میپوشم با یه پیژامه ی گل و گشادددددد و گل منگلی .از همون ها که قبلن ها خونه ی مامانم اینا می پوشیدم . 

بعد از خواب رفتن جوجه ها ، دو سه تا بالشت می ندازم جلوی تلویزیون . انقدر کانال عوض میکنم تا چشام در بیاد . یه دفعه هوس چایی میکنم و ساعت 2 نصفه شب پا میشم برای خودم چایی دم میکنم .نزدیکای ساعت 3 دوباره شام میخورم . توی هال جلوی تلویزیون ، دورم پر میشه از لیوان وکاسه بشقاب .

همون جا هم جلوی تلویزیون روشن ، وسط یه عالمه لیوان و بشقاب خوابم میبره. 

وقتایی که تنهام ، اون من هپلی و شلخته ، خودشو نشون میده .غیر از این وقتا ، همیشه سعی میکنم یه مامان و یه همسر مرتب و با برنامه باشم . به خاطر بچه ها که یاد بگیرند و به خاطر آقای میم که پس فردا نگه زنم شلخته بود و قضیه دوتا شدن تمبان و این جور حرفها پیش بیاد . 

خلاصه اینکه من هنوز مثل بچگی هام ، یه خانوم میم شلخته هستم . ولی به خاطر خانوادم ، خودمو اصلاح کردم . البته نمیشه گفت اصلاح ، بیشتر شبیه به ظاهر سازی هستش.  می ترسم آخر سر عقده ای بشم بعدش هم معتاد بشم . 

اصلن هم دوست ندارم این علاقه به نظم و برنامه ریزی رو تو خودم درونی کنم و از این حرفها که روان شناسها میزنن. دلیلش هم اینه که گاهی وقتا هیچ چیز اندازه ی بی برنامگی و باری به هر جهت بودن ، منو سر حال نمیاره . 

 

 

   + خانوم میم ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٩
comment نظرات ()

عروسی

دیشب عروسی بودم. داماد از فامیلای آقای میم بود. این مدل مو چیه واقعن که مد شده درست میکننهیپنوتیزم. انگار یه تیوپ خمیر دندون رو گرفتند و فشار دادن رو کله هاشون . تازه اگه بخوام خیلی با ادب باشم ، می تونم اینطوری بگم . همه موهاشون یه مدل بود . یقینا چند سال دیگه که عکسای دیشب شونو نگاه کنن هی باید بگن :خب دیگه ، اون موقع ها ، اینطوری مد بود. 

خلاصه از دیدن مدل موهاشون کلی مشعوف شدمنیشخند

تو عروسی یکی از دوستهای قدیمی مادر آقای میم رو دیدم . این آدم تو دلش پر از کینه هست .از این پیر زن هاست (چقدر کیف داد بهش گفتم پیر زننیشخند) که به اطرافشون که نگاه میکنن ابروهاشونو میندازن بالا ، چشماشونو ریز میکنن و لباشونو یه کم جمع میکنن. خوراکش هم حرف زدن پشت این و اون هست . من وقتی تازه ازدواج کرده بودم  و هنوز درست نمیشناختمش ، دوستش داشتم . بعد یکی از حرفهایی که پشت سرم زده بود ، به گوشم رسید و دیگه دورشو خط کشیدم . تو مهمونیا که هستش ، به قول مامان بزرگم ، انگار میکنم که نیستش . آی حرصش میگیره . دلم براش میسوزه البته . چپوندن این همه نفرت و کینه توی قلب خیلیی سنگین و تلخه. 

کلن خوب بود و شلوغ بود .  ایشالا که به پای هم پیر بشن. دختر و پسر خوبی هستن . اسم داماد علی بود . جوجه با سواده ی من وقتی سه چهار ساله بود ، خیلی از قیافه ی این خوشش می اومد و بهش میگفت علی خوشگلهاز خود راضی . کلن هیچ کس جز این علی خوشگله رو نمیشناخت و خانواده ی آقای میم از نظرش شامل علی خوشگله ، مامان علی خوشگله ، بابای علی خوشگله ، عموی علی خوشگله ، دختر خاله ی علی خوشگله و ...... بود. به خاطر جوجه با سواده بعد از شام سریع پا شدیم و اومدیم خونه و همه خیلی خسته بودیم.

دم دمای صبح همش داشتم خواب میدیدم که یه جعبه شیرینی خامه ای تو یخچاله و من میرم سراغش .  چند بار پشت سر هم این خواب رو دیدم . انگار یه فیلم بود که هی میزدم عقب و دوباره میدیدم . وقتی پا شدم عینهو قحطی زده ها پریدم تو آشپزخونه و در به در دنبال شیرینی گشتم . هیچ چی نبود. عین این معتادا لا به لای خوراکی های جوجه با سواده که  توی یکی از کابینتا تلمبار شدن ، میگشتم . هیچ چی نبود . خلاصه آرزو به دل موندم . ولی برای خودم یه نیمرو ی درجه یک درست کردم و خوردم . شاید پا شم برم برای خودم یه جعبه کوچیک شیرینی بگیرم که آرزو به دل نمونم. یه کم خودمو تحویل بگیرم تا افسرده نشدم.

 

 

 

   + خانوم میم ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۳
comment نظرات ()

خداحافظ

نباید ترسید.......حتی اگر طرف آدم ، یه آقای سیبیلوی اخمالو باشه. حتی اگه دم به دم صداشو بندازه رو سرش و سر هر چیز کوچیکی داد و بیداد کنه . حتی اگه بد دهن باشه.

بلاخره آقا سیبیلو بد اخلاقه شکست.

خداحافظ آقای سیبیلوی بد اخلاق.

 

   + خانوم میم ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢۱
comment نظرات ()

ماشین عزیز

هفته ی خیلی خیلی پر کاری داشتیم. هم من هم آقای میم عزیز. 

تقریبا میتونم بگم که آقای میم رو فقط  هر شب موقع شام میدیدم ، بعدش آقای میم از خستگی زود می خوابید و من تا نصف شب بیدار بودم . چرا؟ چون جوجه کوچیکه هر وقت دلش بخود می خوابه . بیشتر وقت ها ساعت دوازده یا یک شب می خوابه . 

این وضع واقعا ناراحتم کرده بود . منم که وقتی ناراحت میشم ، تبدیل میشم به یه دختر هفت هشت ساله ی غر غرو. یعنی فقط منتظر بودم آقای میم رو گیر بیارم بشینم یه دل سیرررررررررررر غر بزنم . ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه فرصتش گیر نیومد. 

سه شنبه آقای میم از شرکت زنگ زد و گفت برای من یه ساک کوچیک ببند . باید میرفت یکی از شهرهای اطراف تهران برای کاری که پیش اومده بود و چون بلیط هواپیما برای صبح پیدا نکرده بود، قرار شده بود شب با ماشین بره. آقا من دیگه جوش آورده بودم. ساکش رو بستم و برای اینکه منم یه کاری کرده باشم که دلم خنک بشه و یه نموره قهر کرده باشم ، بهش زنگ زدم و گفتم که کار دارم و از خونه میرم بیرون . می خواستم وقتی میاد خونه نباشم. هم اینکه خدافظی نکنم باهاش چون قهر بودم هم اینکه انقدر ناراحت بودم که میدونستم اگه ببینمش دو سه تا ازون تکه های جگر خراش پخش و پلا خواهم کرد که آقای میم رو خیلی عصبانی میکنه. 

خلاصه جوجه ها رو آماده کردم و بند و بساط بر داشتم و مثل جت از خونه رفتم بیرون. 

نشستم پشت فرمون و استارت زدم . ماشین روشن نشد که نشد ....... هر کاری بلد بودم کردم ولی روشن نشد  که نشد . انقدر معطل شدم که آقای میم رسید . من هم که شوهر ذلیل، تا دیدمش و یه کم حرف زدیم ، قهر و اینا یادم رفت و آشتی کردم . بله همچین آدم سست عنصری هستم من. 

خلاصه اینکه ماشین با این کارش نذاشت که با هم قهر کنیم . البته خواست خدا بود . خدا رو شکر .

این اتفاق ،یعنی خراب شدن ماشین ، خیلی اتفاق خاص و اذیت کننده ای نبود ولی خیلی وقتا برامون  شرایط ناراحت کننده ای پیش میاد که واقعا کلافه کننده هست 

ولی میبینیم که در نهایت به نفع خودمون بوده و منجر به اتفاقهای خیلی خوبی در زندگیمون شده . بله.

 


   + خانوم میم ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۸
comment نظرات ()

کوری

 

یه مدت بود که احساس میکردم خیلی شماره ی چشمم بالا رفته. اولین بار که فهمیدم چشمام ضعیفه سوم دبیرستان بودم . عینک دوست نداشتم و فقط سر کلاس میزدم . دکتر و هر کسی که میدید میگفت بابا جان عینک  بزن شماره ی چشت میره بالا ها ! هر وقت عینک به چشمم نبود یک احساس عذاب وجدانی داشتم که نگو. ولی خوب عینک رو هم نمیتونستم تحمل کنم.

 

 

 

 

 

 

تو دانشگاه هم عینک زدنم فقط سر کلاسایی بود که احساس میکردم مهم هستن . که البته بیشتر درسا از نظرم مهم نبودننیشخند. کم کم عینکو گذاشتم کنار و بعد از یه مدت هم عینکمو آقای میم فروخت. یعنی که عینکم تو داشبورد ماشین بود و آقای میم ماشین رو فروخت.

 

 

 

 

 

 

خلاصه اینکه تو این چند سال عینک نمیزدم ولی احساس عذاب وجدان و کوری همیشه با من بود . احساس میکردم که روز به روز چشمام ضعیف تر میشن و من هیچ کاری نمیکنم.

 

حالا امروز که بعد از شاید هفت هشت سال بی عینکی رفتم پیش چشم پزشک ، در صورتیکه توقع داشتم بگه شماره چشمام مثلن 3 یا 4 هستش ، گفت که هنوز نیمه ! شاخ در آوردم . گفت که عینک نزدن هیچ تاثیری رو بالا یا پایین رفتن شماره ی چشم نداره.  گفت اگه بخوام فقط برای رانندگی و یا موقع دیدن تلوزیون میتونم عینک بزنم.

 

 

 

 

 

 

از وقتی از مطبش اومدم بیرون احساس میکنم که خیلی بهتر میبینم .در صورتیکه قبلش احساس کوری میکردم .یعنی اون باور غلطی که داشتم و این همه سال،همیشه ته ذهنم بود و اذیتم میکرد،بیخود بود. حتی واقعن رو دیدم تاثیر گذاشته بود!


 

با خودم گفتم چند تا دیگه از این باورهای بی خودی و غلط تو ذهنم دارم که به خاطرشون ناراحتم؟ میدونم که کم نیستن . فقط باید پیداشون کنم. 

 

 

 

   + خانوم میم ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٦
comment نظرات ()

املت

 صبح که آقای میم عزیز بیدار میشه ، عین این گارسن های با کلاس یا همسرهای کدبانو -   راستش نمیدونم به کدوم شبیه تره- با یه لب خندون ازش میپرسم : عزیزم برای صبحانه چی میل داری . املت دوست داری برات درست کنم؟ 

ازش میپرسم چون یقین دارم که میگه : نه فقط چایی . وگرنه نمی پرسیدم . آخه کی حال داره کله سحر، ساعت هفت صبح ، وایسته پای گاز؟

   + خانوم میم ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٥
comment نظرات ()

آقای میم

آقای میم عزیزم

باورت میشه هنوزم که هنوزه وقتی خوابی میشینم یه دل سیر نگاهت میکنم؟

باورت میشه هنوزم که هنوزه وقتی میخندی دلم برای چال روی لپات ضعف میره؟

آقای میم عزیزم امیدوارم که به پای هم پیر بشیم. 

تازه فهمیدم که این بهترین آرزو برای یه زوجه. 

   + خانوم میم ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
comment نظرات ()

گربه یا خیار

دیروز جوجه با سوادم مریض بود .

این جوجم خیلی گربه دوست داره و در حال حاظر سرپرستی یک دو جین گربه بی خانمان رو به عهده داره. منم هر روز علاوه بر کارهای خودم و کارهای خونه و .... به فکر تهیه غذا برای این گربه ها هم باید باشم . دیروز هم که مریض بوده زنگ زده به مادر بزرگش و ازش خواسته که بهشون غذا بده .

آقای میم از حیوون خیلی بدش میاد و حتی میتونم بگم چندشش میشه. خیلی با مزه ست . تا قبل از ازدواجم ندیده بودم که یه آقا مثلا از طوطی بترسه و از اینکه طوطیه رو شونه ی کسی نشسته چندشش بشه . 

خلاصه اینکه این علاقه ی وافر جوجه باسواده به حیوانات و کلا هر موجود زنده ای به جز انسان، خیلی رو اعصاب آقای میم هستش . به همین خاطر دیروز از فرصت استفاده کرد و گفت: ببین دخترم . این مریضیت به خاطر دست زدن به گربه هاست و دیگه نباید بهشون دست بزنی. ولی جوجه با کمال اعتماد به نفس گفت که نخیر دلیل مریضی من اینه که دیروز خیار فاسد خوردم!

حالا دیگه من نمیدونم خیار فاسد چیه و از کجا گیر آورده. خلاصه اینکه دیروزم به کل به مریض داری گذشت.

دیروز داشتم فکر میکردم که خدا چه طوری به مامانا اینقدر صبر و تحمل میده واقعن . یعنی من همون دختر نازنازی و کم تحمل و راحت طلب چند سال پیش هستم؟! من نمیتونم به این بگم تغییر . بیشتر شبیه به یک نوع دگردیسی هست. 

البته همسر عزیزم وقتایی که میبینه خسته هستم واقعن کمکم میکنه . دیروز هم ساعت 2 بعد از ظهر از خونه داری و مامان بودن مرخصی گرفتم و همه چیزو سپردم به آقای میم و دو سه ساعتی استراحت کردم . البته زیاد این کارو دوست ندارم . فکر میکنم باید همیشه کارها رو با هم انجام بدیم تا باعث نشه که یکی خیلی خسته بشه . 

آقای میم عزیزم به خاطر همه ی صبوریات ازت ممنونمماچ

   + خانوم میم ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۳
comment نظرات ()

روز شانس

امروز، روز شانسم بود.

از دیروز قشنگ برای امروزم یه برنامه ی خوب ریخته بودم. چون کار خاصی نداشتم میخواستم تا دیر وقت بخوابم، یه نهار مفصل بخورم و بعدش با دوست جونم برم خریدلبخند. ولی صبح که بیدار شدم دیدم یه اس اومده به موبایلم که مربوط به همایشی بود که حدود یک ماه پیش ثبت نام کرده بودم و تاریخشو به کل فراموش کرده بودم . تمام عمرم از برنامه های یهویی متنفر بوده ام و خواهم بود . خلاصه بدو بدو آماده شدم که برم و حتی نرسیدم صبحانه بخورم . جوجه کوچولومو گذاشتم پیش مادر بزرگش و گفتم که من حداکثر تا یک ساعت دیگه برمیگردم . میخواستم برم حاضری بزنم و بیامنیشخند.

راه افتادم رفتم . یعنی یک پت و متی شده بودم که..... سه چهار بار دور زدم و چرخیدم تا جاشو پیدا کردمهیپنوتیزم. نمیدونم چرا اینجوری شده بودم. خواهرم میگه آدم هر بار که مادر میشه پنج درجه از آی کیوش کم میشه . فکر میکنم برای من حتما این اتفاق افتاده. بلاخره محل همایشو پیدا کردم . دو سه بار تو محوطه چرخیدم تا جای پارک پیدا کنم که دریغ از یه وجب جا . گفتم مثل بچه آدم برم تو پارکینگ طبقاتی. دور زدم و رفتم سمت پارکینگ.  از اون راه ورودی تنگ و مارپیچی پارکینگ رفتم پایین که دیدم یه آقای راننده وانتی داره بهم علامت میده که نیا .  سقفش گیر کرده بود به سقف پارکینگ و راهو بسته بودکلافه

مجبور بودم همه ی اون راه تنگ و پیچ پیچی رو دنده عقب برگردم بالا...............عذاب بود.............بعد از پنج دقیقه عقب جلو کردن به آقاهه گفتم من نمیتونم . بیا خودت بشین ماشینو ببر . یه دونه آقای پارک بان اونجا بود که گفت من میبرم.وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم که سویچ رو بدم دست آقاهه روم نشد کیف و اینامو از تو ماشین بردارم . نمیدونم این حس احمقانه چرا بهم دست داد که فکر کردم زشته حالا جلو چشماش وسایلمو از رو صندلی بردارم. فکر میکنه که من فکر کردم دزده! کیف و موبایلم همینطور تو ماشین بود و ماشینو هم داده بودم دست آقاهه. البته اتفاقی نیوفتاد و بنده خدا کمک کرد ولی خوب یه کم حرص خوردم از دست خودم.دیگه هیچی . ماشینو درآورد و من بعد از اینکه آقای وانت از پارکینگ در اومد، رفتم پارک کردم . 

رفتم به طرف سالن همایش. فرم پر کردم . از خانومه هزینه رو پرسیدم و چون پول نقد به اندازه ی کافی نداشتم ، ازش پرسیدم که A*T*M کجاست. همین طور که خانومه داشت آدرس میداد برق رفت . من خوشحال رفتم و A*T*M پیدا کردم ولی دیدم خاموشه . یادم افتاد که برق رفته و به خاطر همین اینجوری شده . یعنی داشتم میمردم . به خاطر پنجاه هزار تومن گیر کرده بودموقت تمام . باورم نمیشد. بلاخره البته مشکل با گفتمان مژه حل شد و کارم انجام شد ولی داشتم میمردم. 

خلاصه اینکه کار یک ساعته ی من ،سه ساعت طول کشید . تمام مدت نگران جوجم هم بودم ولی وقتی برگشتم دیدم که خدا رو شکر اذیت نشده و خواب بود. 

   + خانوم میم ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۱
comment نظرات ()

هودو خاموش کن

گاهی دوست دارم موقع آشپزی هود خاموش باشه. دوست دارم بوی پیاز داغ توی خونه بپیچه. دوست دارم بوی غذا همه جای خونه رو برداره.

این وقتاست که وقتی جوجه ی با سوادم از مدرسه میاد، با اون صورت سبزه و چشمای سیاه براقش ، مثل پیشی ها بو میکشه و سراغ ناهارو میگره.

این وقتاست که وقتی آقای میم عزیزم میاد خونه ، بوی غذا صاف می بردش تو آشپزخونه و در قابلمه رو برمیداره و مثل مردای قدیمی میگه: ای جان، عیال چه کرده!

این وقتاست که یاد خونه ی مادر بزرگم میوفتم که بوی غذاهاش آدمو مست میکرد. انگار یه ورد میخوند و معجزه میکرد . پشت بندش یاد خونه ی قدیمیش میوفتم که هر سال عاشورا همه جمع میشدیم تا نذری  بپزیم. عموها و عمه ها دور دیگ غذا جمع میشدن و هر کی هر چی هنر تو آشپزی داشت رو میکرد و با هم کل کل میکردن که دست پخت کی بهتره.  نذری هر سال فسنجون بود . امان از وقتایی که غذا اون جور که باید در نمیومد . معمولا بعد از یه جر و بحث ، مقصر پسر عمو بزرگم شناخته میشد که بی موقع غذا رو هم زده.

ما دختر پسر عموها هم که دوازده سیزده تایی میشدیم ،  انقدر شیطونی میکردیم و می خندیدیم  که مادر یه تشر بلند میزد و میگفت: دهه! بچه نخند .سوسک میشی!  دلم برای مادر خیلی تنگ شده .

بوی غذایی که تو خونه پیچیده منو میبره به اون سالهای شیرین بچگی.

   + خانوم میم ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٩
comment نظرات ()

آقای الف

جناب آقای الف

مدیر*عامل نامحترم شرکت ..........

اینجانب خانوم میم  از تو و اون اخلاق های خاله زنکی و مزخرفت که شبیه شو تا حالا تو هیچ آقای دیگه ای ندیده ام، عمیقا متنفرم. 

تا حالا اینقدر از یه آدم بدم نیومده بود . یعنی کلن خیلی برام پیش اومده بود که احساس کنم از چیزی متنفرم ولی حالا میفهمم که اسم اونارو نمیشد تنفر گذاشت .الان صادقانه بهت میگم که ازت متنفرم و حالم ازت به هم میخوره.

................

یعنی میشه یه روز این حرفارو به خودت بگم ؟!!!!

   + خانوم میم ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۸
comment نظرات ()

یک روز شلوغ

امروز برام روز شلوغی بود .

آقای میم عزیزم صبح زود به یه ماموریت کاری رفت. صبح که داشت میرفت ، منو بیدار کرد و یه چیزایی گفت و خدافظی کرد . راستش اصلن نفهمیدم چی گفت .آقای میم  به خاطر کارش زیاد به مسافرت میره و همیشه هم با پروازهای صبح زود میره تا از شروع ساعت اداری تو شهر مورد نظر باشه. چند بار پیش اومد که منو بیدار نکرده بود و رفته بود . من دوست نداشتم اینجوری بره .دوست داشتم حتمن بیدار بشم و درست حسابی خدافظی کنممژه. برای همین ازش خواستم حتمن بیدارم کنه و فکر کنم این بیدار کردن من کله سحر هر دفعه کلی انرژی ازش می گیرهخمیازهالبته اکثر وقتا موفق نمیشه .خلاصه اینکه امروزم رفت و امیدوارم به سلامتی و زود زود برگرده.  

جوجه با سواده ی من، کلاس دوم دبستانه. هر روز موقع نوشتن تکالیفش کلی اعمال شاقه (درست نوشتم؟) همراه با تفریح البته داریم . خوندن دیکته هاش و  جمله سازی هاش حسابی می خندونه منوخنده . عین خودمه . یعنی یه جمله هایی مینویسه که ....چی بگم .....کلن حروف عربی مثل ع   و    ح   و   ص   و ....  این چیزا رو زیاد دوست نداره و کلن ترجیح میده ازشون استفاده نکنه.نیشخند

جوجوی با سواد من یول. خیلی دوستش دارم ولی گاهی اوقات انقدر آتیش می سوزونه و اذیت میکنه، یادم میره که چقدر برای بوسیدنش دلم ضعف میره.   

در وصف شلوغی امروزم همین بس که صبحانه و نهارم رو با هم ساعت 4 بعد از ظهر خوردم.آخ

   + خانوم میم ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment نظرات ()

می نویسم

لبخند سلام.

 

 

خانوم میم هستم و می خوام اینجا روزانه هامو بنویسم.

 

 

مامان عزیزم نزدیک به 15 ساله که خاطراتشونو می نویسن .من هر بار با دیدن مامان در حال نوشتن به خودم قول میدادم که شروع کنم به نوشتن. هیچ وقت نتونستم. حالا ولی دیگه تصمیم گرفتم که شروع کنم.

 

 

تو دوران مدرسه همیشه برام سخت ترین کار، انشا نوشتن بود . هنوز هم نوشتن برام سخته .

 

سی خورده ای سالمهچشمک و 10 ساله که با آقای میم عزیزم ازدواج کردم  و  دوتا جوجه دارم . از خدا می خوام که برای من حفظشون کنه . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + خانوم میم ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٧
comment نظرات ()