خانوم میم

خونه ی نو ، تجربه ی نو

تعطیلات

آقای میم برای تعطیلات برنامه ی سفر گذاشته بود ولی به خاطر پاره ای از مسایل! برنامه ی سفر کنسل شد و به جای سفر ، به باغ پدری رفتیم.

هوا خوب بود. صاف و آفتابی و پاک...و البته سرد. خواهر های گرام و برادر عزیزم هم بودن و دور هم بودیم . 

بساط لبو و کرسی هم جور بود .جای همه لبو دوستا خالی...آی لبو خوردم... آی لبو خوردم

یه شب نشسته بودم جلوی تلوزیون و مشغول بافتنی بودم(گیر دادم به بافتن اساسی...انقده دوست دارم...بهم آرامش میده) که برادر جان اومد و گفت ببینم چجوری میبافی...بعدش هم یه میل و کاموا برداشت و شروع کرد به بافتن...خیلی جالب بود...با هم نشسته بودیم جلوی تلوزیون و بافتنی میبافتیم و فوتبال میدیدیم و با هم راجع به تیم های فوتبال و اینا حرف میزدیم.

معجون بافتنی و فوتبال .

عاشق این برادر عزیز نازیم هستم . ته تاغاریه . 

خیلی با مزه ست اخلاقش. با اینکه همه ی خصوصیات یه آقای جدی رو داره ولی کنارش بعضی وقتا انقدر ملایم میشه که حد نداره.

دیروز برگشتیم و امروز این جوجه بزرگه همش فین فین میکنه و سرفه. اگه دوباره سرما خورده باشه خودمو میکشم...دیگه حال مریض داری ندارم.  عاشق سرمام و از گرما فراری ام ولی این دو فصل پاییز و زمستون انقدر این بچه مدرسه ایه سرما میخوره که پدرمو در میاره. تا خوب میشه میره مدرسه و از یکی دیگه میگیره.

این ننه های هم کلاسی ها هم که از ترس اینکه مبادا بچشون عقب بیوفته، بچه ی مریض رو میفرستن مدرسه...دهن آدمو وا میکنن ها.

 

   + خانوم میم ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

پراکنده نوشت

- خانوما دو تا خونه دارن...یکی خونه ی بابا یکی هم خونه شوهر...هیچ کدوم هم مال خودشون نیست. اگه بچه بدی باشن ممکنه از خونه ی شوهر بفرستنشون خونه ی بابا یا بر عکس. 

-شهر قشنگ و دوست داشتنی من...چی به روزت آوردن...دیگه نمیشه بهت نگاه کرد.

امروز مثل همه ی روزای این روزا هوا افتضاح بود.

-مسافرت میرویم

-اعیاد پیش رو برای همه مبارک باشه.

   + خانوم میم ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

آقای میم

آقای میم عزیز توی اتاق داره با آقای دال صحبت میکنه.

بهش میگه :ببین دال، اگه از کارت و نتیجه راضی باشم ، ماهیانه یه چیزی اضافه تر بهت پرداخت میکنم...

بعد از اینکه خدافظی کرد، اومده تو هال و در حالی که اخم کرده و انگشتشو تو هوا تکون میده به من میگه: به دال گفتم ، دال..... وای به حالت اگه از کارت راضی نباشم....میام اونجا از پا آویزونت میکنم...

عزیزم...ازین کاراش یاد این پسر بچه ها میوفتم که واسه مامانشون خالی بندی میکنن.

   + خانوم میم ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

پرستار خانوم

جوجه کوچیکه بنای ناسازگاری با پرستارش گذاشته و دیروز اعصاب همدیگه رو جر واجر کردن.

من سر کار بودم که خانومه زنگ زد گفت که این بچه اصلن آروم نمیشه و سرم داره سوت میکشه و غذا نمیخوره و نمیخوابه و ازین حرفا . این بچه هم دقیقن انگار منتظر بوده که من قرار داد جدید رو امضا کنم و بعدش شروع کنه به بد خلقی وگرنه هفته ی اول خیلی بچه ی با شخصیتی بود....والا

خلاصه که خانوم دو یا سه بار به من زنگ زد و اعصاب معصاب برام نذاشت از اون طرف هم یه جلسه ای تو شرکت بود که نمیشد نباشم .

برای همین از پدر بچه خواستم که در صحنه حضور فعال داشته باشن و برن پیش بچه.

انقدر حواسم پرت بود ، ساعت جلسه رو هم به کل فراموش کرده بودم تا منشی مدیر عامل آقا، زنگ زد که برم . چون دیر رفته بودم مجبور شدم بشینم تو دهن آقا.

حالا دیگه نمیدونم چه کنم. آیا این بچه با خانومه کنار میاد؟؟؟ آیا باید کارو ببوسم و بزارم کنار؟؟؟ البته همیشه و همیشه بچه ها و همسر گرام برای من اولویت اول رو داشتن . 

سرتق. تا حالا این اخلاقشو رو نکرده بود.....شاخ در آوردم .

   + خانوم میم ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

پراکنده نوشت

-دو روز اول هفته آقای میم مسافرت بود و من و بچه ها تنها بودیم. شب موقع خواب جوجه بزرگه به بهانه ی اینکه اتاقش سرده اومد کنار من خوابید  . کلی ذوق کرده بود. یاد بچگی های خودم افتادم که همیشه در کمین بودم که یه فرصتی پیش بیاد که پیش مامان بخوابم. 

من طبق معمول از تنهایی استفاده کردم و تا بوق سگ با دوستای قدیمی چت کردم و کلی خندیدم و کیفور شدم. واقعن آدم لازم داره گاهی تنها باشه و این به این معنی نیست که مثلن دوستی یا کاری رو به همسرش ترجیح داده.  بعضی وقتا تنهایی آدمو شارژ میکنه. 

من این چیزا رو میدونم ها ولی اگر بفهمم آقای میم هم گاهی تنهایی یا با دوستاش بیشتر کیف میکنه عصبانی میشم . اصلن چه معنی داره آقایی بدون خانومش بهش خوش بگذره؟!

اصلن معنی نداره. پس نتیجه میگیریم که فقط این حق به خانوما تعلق داره و آقایون باید در هر شرایطی بودن در کنار خانواده رو به هر چیز دیگه ای ترجیح بدن.

-این هفته سالگرد مادر همسر عزیزم بود. واقعن خانوم خوبی بود و دوستش داشتم ...هنوزم دارم . آقای میم عزیز هنوز وقتی دلتنگ مامانش میشه ، چشاش اشکی میشه.

-تو شرکت کشف کردیم که هیچ کدوممون جدول ضرب بلد نیستیم. لا اقل جواب نه هفتا ، نه هشتا رو هیچ کدوممون درست نگفتیم . خیر سرمون تحصیل کرده هم هستیم . 

   + خانوم میم ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

ننه میم

صحنه ی اول: تو ماشین نشستیم و با آقای میم عزیز به سمت باغ پدری میریم تا چند روز آخر هفته یه کم اکسیژن تنفس کنیم. آقای میم با هیجان میگه :انقدر دوست دارم با همدیگه بریم دوتایی برف بازی و شیطونی و...  حرفاش هیچ حسی بهم نداد...من فقط تونستم بر و بر نگاهش کنم و با یه لبخند کمرنگ و زورکی بگم:آره ...برف بازی....خوبه.

خودمم حالم به هم خورد از این بی حالی و بی ذوقی.. حتی نتونستم فیلم بازی کنم. نکنه دیگه دلم برف بازی نمی خواد؟؟!

صحنه ی دوم:تو خونه باغ نشستم و جوجه کوچیکه رو گذاشتم رو پام تا بخوابه. دارم بافتنی هم میبافم. هوا سرده و بد جوری هوس آش رشته کردم...به آقای میم بلند میگم:رشته ی آشی بگیر می خوام آش رشته درست کنم.

ترکیب بافتنی، بچه روی پا و دستور رشته آشی، از خودم یه زن جا افتاده تو ذهنم میاره.نکنه واقعن یه زن جا افتاده شدم؟؟!

نمیخوم بزرگ شم. میخوام این سالها رو سفت بچسبم و نذارم که برن.نمیخوام بزرگ شم. 

   + خانوم میم ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
comment نظرات ()